
خیابانها دیگر فقط یک گذرگاه شهری نیست اینجا امتداد خاکریزهایی است که روزگاری تنها در قاب تلویزیون دیده بودم.
من یک «دهه هشتادی»ام، فرزند عصر دیجیتال، اینترنت و نسل «Z» نسلی که بزرگترها فکر میکردند تمام دنیایش در صفحه نمایشگر گوشیها و کنسولهای بازی خلاصه شده است.راستش را بخواهید همیشه وقتی پای تلویزیون مینشستم و فیلمهای دفاع مقدس را میدیدم وقتی صدای اسطورهای صادق آهنگران در خانه میپیچید که میخواند: «ای لشکر صاحب الزمان، آماده باش، آماده باش…» در دلم غوغایی به پا میشد اما ذهنم پر از علامت سؤال بود برایم شبیه یک افسانه دستنیافتنی بود؛ مدام با خود کلنجار میرفتم که چطور میشود مردمی هشت سال زیر باران گلوله و خمپاره سینه سپر کنند و حتی یک وجب از خاکشان را ندهند؟ این حجم از ایثار و جنون عاشقانه در مخیلهام نمیگنجید.
اما در این سی و سه شب من پاسخ تمام سؤالاتم را در کف همین خیابانها پیدا کردم.
اینجا تقاطع معجزهآسای نسلهاست وقتی سرم را میچرخانم پیرمردهایی را میبینم که شاید پاهایشان یارای تند رفتن نداشته باشد، اما عصایشان را محکمتر از همیشه بر زمین میکوبند و در چشمهایشان درخشش همان جوانان دهه شصت پیداست .زنانی را میبینم که با صلابتی مادرانه کودکانشان را در آغوش فشردهاند و مردانی که شانهبهشانه دیواری از غیرت ساختهاند.
اما خیرهکنندهترین تصویر این شبها تصویر همنسلان من و کوچکتر از من است. کودکانی و نوجوانانی که تا همین دیروز، تمام هیجانشان در عبور از مراحل سخت بازیهای رایانهای و شکست دادن غولهای مجازی خلاصه می شد حالا «میداندار» بلامنازع کف خیابان شدهاند. آنها دستهها و کیبوردهایشان را رها کردهاند تا قهرمان دنیای واقعی باشند وقتی شب فرا میرسداین بچههای قد و نیم قد با حنجرههای کوچک اما دلی به وسعت یک اقیانوس روی بلندیها میایستند مشتهای گرهکردهشان را در هوا تکان میدهند و با تمام وجود فریاد میزنند: «مرگ بر اسرائیل».
چه شکوهمند است لحظهای که جمعیت هزار نفره از پیر و جوان همچون کوهی پشت سر این کودکان میایستند و با صدایی که ستونهای شب را میلرزاند با آنها هم نوا میشوند این هم آوایی دیگر فقط یک شعار نیست؛ یک رجزخوانی تمامعیار است.
حالا که در میان این سیل خروشان جمعیت قدم میزنم و شانهام به شانه این مردم میخورد دیگر دفاع مقدس برایم یک فیلم سینمایی یا یک برگ از تاریخ نیست وقتی جوانان کنار من، با رگهای برآمده گردن و با شوری وصفناپذیر حماسی و کوبنده میخوانند: «بزن که خوب میزنی…»، ناگهان پردههای زمان کنار میرود حالا حس میکنم در شلمچه قدم میزنم حالا بوی باروت و غیرت را میفهمم.
من، یک جوان نسل «Z» در این سی و سه شب خیابانهای بیدار راز آن «یک وجب خاک ندادن» را کشف کردم، راز در تفنگها نبود در همین دلهای بههم گرهخورده و در همین حنجرههای خستگیناپذیر بود.
حالا وقتی به ای لشکر صاحب الزمان آهنگران و بزن که خوب میزنی رسولی گوش میدهم دیگر تصور نمیکنم بلکه با تمام سلولهایم «آماده باش» را زندگی میکنم.
خط مقدم امروز همینجاست، جایی که کودکانش فرماندهان امیدند و مردمش لشکر همیشه بیدار تاریخ.
فاطمه دوماری





