
در دل شب، زیر نور مهتاب، به سوی حرم پر میکشم، جایی که روح و جانم در آن آرامش مییابد. اینجا حرم امام رضا(ع)، محل تجلی نور، جایی که آسمان به زمین نزدیکتر شده است. از چشمانم اشک جاریست؛ نه از ضعف و ناامیدی، بلکه از شوق و عشق به مولایم.
در کنار پنجره فولاد ایستادهام، در برابر آن نور درخشان که گویی به دلشکستگیهای من گوش میدهد. هر اشک، داستانی از درد و غمهایم را با خود دارد، و میدانم که در این لحظهی ناب، تمام حاجتهای قلبیام را با امام در میان میگذارم. دل شکستهام آرامش مییابد و امیدی تازه در رگهایم جاری میشود.
پس از این رهایی جانسوز، به چایخانه حضرت میروم. (کجا پیداکنم شراب از این طهورا تر ، بهشت اینجاست اینجایی که دارم چای مینوشم )
عطر گرم و دلپذیر چای، همانند محبت امام مرا در بر میگیرد. هر جرعه از آن را با ذوقی بس عمیق همراه با قطره های الماس اشک که از گونه هایم میچکد مینوشم؛ گویی با هر قطره، غمها و آلامم را در فنجان جا میگذارم و به پای آستان مقدسش میسپارم.
اما وقتی که زمان خداحافظی فرا میرسد، قلبم به تپشی متفاوت دچار میشود. دل کندن از این مکان مقدس، از حرم پناه و امید، مثل جدا شدن از وجود خویش است. با قدمهای سنگین و نگاهی دلتنگ به سمت در خروجی حرکت میکنم. در هر قدم، گویی بخشی از وجودم را در این خاک مقدس جا میگذارم. نگاه آخری به گنبد طلایی میاندازم و احساس میکنم که امامم در این وداع، سنت عشق را برایم یادآور میشود.
با آغوشی از مهر و محبت به سوی من گشوده، میگویم خداحافظ ای مولایم! حضورت در قلبم جاودانه خواهد ماند و این جدایی، تنها قسمتی از یک سفر طولانیتر است. به امید دیدار دوبارهات، با دلی سرشار از عشق و اعتقاد به سوی دنیایم برمیگردم؛ دنیایی که با نور تو، روشنتر از همیشه خواهد بود.
خدا را شکر که توانستم در این آغوش آسمانی، آرامش یابم و این عشق را در دل خویش پرورش دهم.
در کنار پنجره فولاد ایستادهام، در برابر آن نور درخشان که گویی به دلشکستگیهای من گوش میدهد. هر اشک، داستانی از درد و غمهایم را با خود دارد، و میدانم که در این لحظهی ناب، تمام حاجتهای قلبیام را با امام در میان میگذارم. دل شکستهام آرامش مییابد و امیدی تازه در رگهایم جاری میشود.
پس از این رهایی جانسوز، به چایخانه حضرت میروم. (کجا پیداکنم شراب از این طهورا تر ، بهشت اینجاست اینجایی که دارم چای مینوشم )
عطر گرم و دلپذیر چای، همانند محبت امام مرا در بر میگیرد. هر جرعه از آن را با ذوقی بس عمیق همراه با قطره های الماس اشک که از گونه هایم میچکد مینوشم؛ گویی با هر قطره، غمها و آلامم را در فنجان جا میگذارم و به پای آستان مقدسش میسپارم.
اما وقتی که زمان خداحافظی فرا میرسد، قلبم به تپشی متفاوت دچار میشود. دل کندن از این مکان مقدس، از حرم پناه و امید، مثل جدا شدن از وجود خویش است. با قدمهای سنگین و نگاهی دلتنگ به سمت در خروجی حرکت میکنم. در هر قدم، گویی بخشی از وجودم را در این خاک مقدس جا میگذارم. نگاه آخری به گنبد طلایی میاندازم و احساس میکنم که امامم در این وداع، سنت عشق را برایم یادآور میشود.
با آغوشی از مهر و محبت به سوی من گشوده، میگویم خداحافظ ای مولایم! حضورت در قلبم جاودانه خواهد ماند و این جدایی، تنها قسمتی از یک سفر طولانیتر است. به امید دیدار دوبارهات، با دلی سرشار از عشق و اعتقاد به سوی دنیایم برمیگردم؛ دنیایی که با نور تو، روشنتر از همیشه خواهد بود.
خدا را شکر که توانستم در این آغوش آسمانی، آرامش یابم و این عشق را در دل خویش پرورش دهم.